دختر آسمان

دوستانه

انشا یک بچه دبستانی در مورد ازدواج (اوج خنده)

پدرم همیشه می‌گوید:

"این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند"

البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید: "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"

مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است

ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم.

اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.

در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند.

مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 19:11  توسط negin  | 

دختر بودن!

دختر بودن یعنی ؟

دختر بودن يعني كله قند و لي لي لي لي ...

دختر بودن يعني الگوي خياطي وسط مجله هاي درپيت

دختر بودن يعني هموني باشي كه مادر و خاله وعمه ت هستن

دختر بودن يعني " دخترو رو چه به رانندگي ؟ "

دختر بودن يعني " شنيدي شوهر سيمين واسه ش يه سرويس طلا خريده 12 ميليون ؟"

دختر بودن يعني بايد فيلم مورد علاقه تو ول كني پاشي چايي بريزي

دختر بودن يعني نخواستن و خواسته شدن

دختر بودن يعني حق هر چيزي رو فقط وقتي داري كه تو عقدنامه نوشته باشه

دختر بودن يعني "ببخشيد ميشه جزوه تونو ببينم ؟"

دختر بودن يعني " به به خانوم خوشگل....هزار ماشالااااااا"

دختربودن يعني " برو تو ، دم در واي نستا"

دختر بودن يعني لباست 4 متر و نيم پارچه ببره كه آقايون به گناه نيفتن

دختر بودن يعني "خوب به سلامتي ليسانس هم كه گرفتي ديگه بايد شوهرت بديم"

دختر بودن يعني "كجا داري ميري؟"

دختر بودن يعني " تو نميخواد بري اونجا ، من خودم ميرم "

دختر بودن يعني "كي بود بهت زنگ زد؟! با كي حرف ميزدي؟"

دختر بودن يعني اجازه گرفتن واسه هرچي ، حتي نفس كشيدن...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 19:2  توسط negin  | 

یه متن زیبا

  زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»


ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكوييت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:54  توسط negin  | 

از پلنگ های زندگی نترسید

روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند.  اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر تیم حاکم کرد.

شیوانا با خوشحالی گفت که زمان شکار پلنگ فرا رسیده است و امشب. حتما پلنگ خودش را نشان می دهد. از قضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت می ترسید، سرانجام با تیرهای بقیه از پا افتاد. یکی از جوانان از شیوانا پرسید: چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش بینی کنید؟ در حالیکه شب های قبل چنین چیزی نمی فتید!؟

شیوانا گفت: ترس جوان و باور او که پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ احساس قدرت کند و خود را شکست ناپذیر حس کند. این ترس ها و باورهای ترس آور و فلج کننده ما هستند که باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان می شوند. پلنگ اگر می دانست که در تیم شکارچیان کسانی حضور دارند که از او نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 12:17  توسط negin  | 

طنزی از ایتالو کالوینو

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!

 

شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه!

 

حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود!!!

 

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید...

 

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی‌ سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

 

روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان...

 

دزدها می‌امدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند...

 

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد!!!

 

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

 

می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

 

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود!

 

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

 

او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.

 

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...

 

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

 

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی؟!!!

 

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از ...

 

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند.

 

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!

 

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌اوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

 

*****

ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino)  اکتبر ۱۹۲۳ - ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 9:58  توسط negin  | 

پسرها شبیه سوسک هستند

پسرها و سوسک

چرا؟؟؟؟؟

میگم خدمتتون

1.دقت کردین بعضی سوووسکااا گیر میدن بهت هرچی با دمپایی میزنی تو سرشون بیشتر میان طرفت!!!!

 

2.دیدین  سوسک ها چقدر سگ جونن لهشون میکنی ولی هنوز شاخکاشونو تکون میدن

خووووووووب تا اینجا فک کنم منظورمو گرفته باشین!!!!

 

خوب میریم سراغ بقیه ی شباهت ها

3.مدل مووووووووو های پسرااااااا (با وجود تنها 2 تار مو!!! همونو با کلی چسب و تافت و ... سیخ می کنن)

 

4.سوووسک موجود چندشیه (مثل پسر ها که خیلی چندشن)

 

5.سوسکااا رو هیچکی دوست نداره (البته من به استثنا ها کاری ندارم کلی گفتم)دقیقا مثه پسر هاااااااا

 

6.سوسک تنها حشره ایه که خوشگلش پیدا نمیشه!!! مثل پسر که نسل خوشگلاش منقرض شده!!!

 

7.میگن سوسکااا خیلی پیچیدن و محققا هنوز از زندگیشون سر در نیاوردن درست مثل پسر جماعت که هیچ وقت نمیفهمی پشته ای قیافه یه زشتش  چیه!!!!بس که موزیییییییییی ان

خوب فکر کنم به اندازه ی کافی دلیل اوردم واسه اینکه شما دختران محترم شباهت زیااااااااااد بین این دو موجودو بفهمین پس الان میشه  به یه نکته اشاره کرد

 

واسه من سواله

که چرا دخترا با دیدن سوسک جیییییییغ میزنن و در میرن

ولی با دیدن یه پسر.....

نه واقعا خیلی واسم جالبه !!!!؟؟؟؟

 

یه سوال دیگه

چرا پسر ها با وجود این همه شباهت سوسک های بیچاررو میکشن (خیلی راحت)

آقا پسر های محترم !!!!

این مقاله فقط جنبه طنز و سرگرمی دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 13:33  توسط negin  | 

تست هوش و خودشناسی

تست هوش باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید

 در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد

 (آسانی سوالات شما را گول نزند !!!).

1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟

2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟

3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟

4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟

5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟

6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟

7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟

8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟

9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟

10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟

ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش
7 تا  و بیشتر دانش اموز دبستان
6 تا دانش اموز دبیرستان
5 تا دانشجو
2- 3 استاد دانشگاه
1 مدیران ارشد . . . . .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 19:36  توسط negin  | 

پاسخ تست هوش

1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند

2- یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1/5 و بعدی را در ساعت 2 می خورید)

3- ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که
ساعت 9 شب است

4- حاصل 70 است ( تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)

5- او 9 گوسفند خواهد داشت

6- کبریت

7- سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب جنوب باشد

8- همان2 سیب

9- هیچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسی)

10- خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)  

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 19:35  توسط negin  | 

بهترین جوک جهان

بهترین جوك جهان انتخاب شد.
 
این جوك در بزرگترین طرح علمی پیرامون طنز انتخاب شده است
 
 قضیه از این قرار است كه انجمن پیشبرد علم از كاربران اینترنت در سراسر جهان درخواست كرده بود كه :
 
بامزه ترین جوكی كه شنیده اند را برایش ارسال كنند.
 
 به گزارش رویتر 2 میلیون تن نظر دادند،
 
این نظرات مشتمل بر چهل هزار جوك شد و جوك ها از هفتاد كشور جهان برای این انجمن ارسال شد.
 
 نتیجه انتخابات این جوك بود:

دو شكارچی در جنگل بر روی درختها كمین كرده بودند.
 
یكی از آنها از درخت سقوط كرد.
 
 شكارچی دوم احساس كرد دوستش كه از درخت سقوط كرده ،
 
 نفس نمی كشد و چشمانش باز و خیره مانده است.

او با موبایل با یك مركز اورژانس تماس می گیرد
 
و به فردی كه گوشی را برمی دارد می گوید:

فكر می كنم دوست من مرده است ، چكار باید بكنم؟

طرف مقابل به آرامی می گوید:

دلواپس نباش.

من می توانم به تو كمك كنم.

ابتدا باید مطمئن شویم كه مرده است

بعد از سكوتی كه حكمفرما می شود صدای یك گلوله به گوش می رسد.
 
 شكارچی دوم دوباره گوشی را برمی دارد و می گوید:
 
 بسیار خب ، حالا چه كار باید بكنم؟!
گورپال گوسال 31 ساله روان شناس برنده این رقابت شد.


+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 19:16  توسط negin  | 

یه متن جالب...

وقتی جوان هستی این جلوه بیرونی بدن است که اهمیت دارد،

این که از بیرون چطور به نظر می آیی،


وقتی پا به سن میگذاری آنچه درون است اهمیت پیدا می کند


و دیگر برای کسی مهم نیست چه شکلی هستی...!



...آدم می‌تونه هر چیزی رو تحمل کنه، حتی اگه اعتماد آدم هم خدشه‌دار بشه باز اگه طرف اشتباهشو گردن بگیره می‌شه کاری کرد.


با این‌که ارتباط زن و شوهری دیگه متفاوت می‌شه، ولی باز هم می‌شه ادامه‌ش داد.


ولی دروغ گفتن ــ دروغ گفتن خیلی کار پستیه، یه‌جور بازی دادن تحقیرآمیز نفر مقابله.


تو طرف مقابلت رو نگاه می‌کنی که داره بدون داشتن اطلاعات کافی زندگی می‌کنه،


یا بهتر بگم خودشو مسخره‌ی خاص‌ و عام می‌کنه.


دروغگویی پیش‌پاافتاده است و در عین‌حال حیرت‌آور، خصوصاً اگر کسی باشی که دروغ بهش گفته شده.


آدمایی که شما دروغگوها بهشون خیانت می‌کنید لیست بلندبالایی از توهین‌هایی که به اون‌ها شده تو ذهنشون می‌سازند و بعد از چند وقت دیگه نمی‌تونن به چیزی جز اون فکر کنند. می‌تونن؟


مطمئنم دروغگوهایی به مهارت و سماجت و گمراهی تو به جایی می‌رسند که فکر می‌کنن کسی که دارن بهش دروغ می‌گن مشکل داره، نه خودشون.


احتمالاً اصلاً به این فکر نمی‌کنی که داری دروغ می‌گی. بهش مثل یک‌جور عمل از سر

محبت نگاه می‌کنی...!


...درست است، تنها زندگی‌کردن انتخاب خودش بود، ولی نه تا این اندازه تنها.

بدترین جنبه‌ی تنهایی این است که مجبوری تحملش کنی یا تحمل می‌کنی،

یا غرق می‌شوی.

باید سخت تلاش کنی تا ذهن گرسنه‌ات را از نگاه به گذشته باز داری تا نابود نشوی...!
یکی مثل همه/ فیلیپ راث
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 18:31  توسط negin  | 

سو تفاهم دختر انه

روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.
بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان 57 رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!
یه آه از ته دل کشید.
بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود.
بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.
اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.
بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.
بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم: اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.
بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.
بعداً فهمیدم دستشویی داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم.
ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.
بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده!
بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!
بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش!
نکات مهم:
1ـ چقدر چیز میشه بعداْ فهمید!!
2ـ آدم منگل هم دل داره!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 18:28  توسط negin  | 

روانشناسی بستنی

بستنی وانیلی:

اگر بستنی وانیلی دوست دارید،فردی شاد وپرهیجان هستید که از روی انگیزه آنی وبدون فکر قبلی عمل می کنید.در زندگی خطرات زیادی را می پذیریدواهداف بزرگی در سر دارید .انتظار شما از خودتان بسیار زیاد است واز ارتباط با اقوام نزدیک خود لذت می برید.به طور کلی شخصی خونگرم ،پرتلاش ،آمانگرا،بااحساس ودر مواردی درونگرا هستید.

بستنی شکلاتی:

اگر بستنی شکلاتی را می پسندید ،فردی سرزنده وبانشاط،خلاق ،خوش لباس،برون گرا وفریبنده هستید.زندگی شما سرشار از شور وهیجان است و به سادگی روی دیگران تاثیر می گذارید.به طور کلی طرفداران این بستنی از اینکه در مرکز توجه دیگران باشند،لذت می برندوگرفتار شدن در روال عادی زندگی برایشان کسالت آور است.

بستنی گردویی:

اگر به بستنی گردویی علاقه مندید،شخصی منظم،بادقت وکمال گرا هستید که به جزییات بسیار اهمیت می دهید.در مسائل مالی محافظه کارید واطرافیانتان شما را فردی باوجدان ووظیفه شناس می پندارند.علاوه بر این ،پجنب وجوش وپر تکاپوئیدودر ورزش ها اغلب در پست مهاجم ظاهر می شویدتا گوی سبقت را از دیگران بربایید.

بستنی موزی:

اگر طعم موزی را دوست دارید،شخص راحتی هستید که مسائل را ساده در نظر می گیرید .سخاوتمندیدودر فعالیت هایتان متعادل عمل می کنید.صداقت در شخصیت شما دیده می شودودر عین حال دلسوز ومهربانید.

بستنی توت فرنگی:

اگر بستنی توت فرنگی را انتخاب می کنید ،فردی خجالتی هستید .با اینحال احساسات نیرومندی دارید.شکاک،مستبد،خودرای،ودرون گرایید که به نکات جزئی وظریف بسیار توجه می کنید .در قبال بسیاری از مسائل به راحتی خودتان را مقصر می دانید ودر مواردی بداخلاق وبدبین می شوید.از جمله ابعاد دیگر شخصیت شما این است که اعتماد به نفس کمی دارید
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:51  توسط negin  | 

بهترین دوست

دوست را نمی شود توصیف کرد .دوست زیباست،مانند هر جنگلی ،هرآسمانی وهر دریایی ،مهربان است،مهربان تراز مادری دل سوز وپدری فداکار.دوست می دارد،بیشتر از هرکسی،بیشتر از گربه ای که حاضر است برای بچه هایش بمیرد.می بخشد هرچیز راکه دارد،حتی روحش را.داناست،همه چیز را نمی داند .به حرف هایت گوش می دهد،شبانه روز واز تو خسته نمی شود.همیشه باتو همراه خواهد بود وهیچ وقت تنهایت نخواهد گذاشت.کدام دوست قسمتی از جان خودش را به تو می دهد؟کدام دوست وقتی کارهای نادرست انجام می دهی ،بارها وبارهاتورا می بخشد؟کدام دوست دانه دانه برگ ها رامی چیندتاتو فصل پاییز رازیبا ببینی؟کدام دوست گل ها وگیاهان رادر فصل بهار دوباره جان می دهد تا توسال جدیدرا با زیبایی هاشروع کنی؟چه دوستی بهتر از خداست؟پس چرا با خدا دوست نباشی.وقتی باخدا دوست باشی همه باتو دوست خواهند بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:49  توسط negin  | 

چگونه دروغگورا تشخیص دهیم؟

همه ما در زندگی فرد دروغگویی را سراغ داریم. یک لاف زن حرفه ای. فردی که حتی اگر تلاش هم کند، باز هم نمی تواند از دروغ گفتن دست بردارد. او در مورد هر چیز و همه ...


همه ما در زندگی فرد دروغگویی را سراغ داریم. یک لاف زن حرفه ای. فردی که حتی اگر تلاش هم کند، باز هم نمی تواند از دروغ گفتن دست بردارد. او در مورد هر چیز و همه چیز دروغ می گوید. تعداد خانم هایی که با آنها قرار ملاقات گذاشته، مسائل کاری، استعدادهایش، تحصیلات و در یک کلام همه چیز. او می خواهد با این کار خودش را بزرگتر جلوه داده و در دیگران تاثیر بگذارد.

دلیل دروغگویی هر چیزی که باشد، کسی به این قبیل افراد احترام نمی گذارد. هیچ کس روی آنها حساب باز نمی کند و برای شخصیتشان نیز ارزش قائل نیست. من این کلام را بارها و بارها تکرار کرده ام: مرد است و حرفش.

توانایی تشخیص دروغ
اعماق وجود بیشتر انسانها پاک و محجوب است. آنها هر چقدر هم که تلاش کنند و  دروغی بگویند که به اصطلاح مو لای درزش نرود، باز چشمانشان گویای تمام حقایق است. چشم ها هیچ گاه دروغ نمی گویند. اگر شما یک تبه کار حرفه ای هم باشید، چشمانتان هیچ گاه نمی توانند کسی را فریب دهند. پس چرا خودتان را بیهوده به زحمت می اندازید؟

من می توانم یک فرد دروغگو را زودتر از هر کسی شناسایی کنم. به راحتی توانایی تشخیص حقیقت را پیش از اینکه هیچ حرفی رد و بدل شود دارم. حرکات بدن گویای تمام حقایق هستند.

اما اگر مطمئن هستید که آنها در روز روشن در حال دروغ گفتن هستند، نباید به سرعت عکس العمل نشان دهید. این کار باعث می شود که فرد مقابل احساس شرمندگی و خجالت زدگی کند؛ او فقط می خواهد به نوعی خود را در جلوی چشم همگان بزرگ تر جلوه دهد. (بعد از همه این حرف ها، به هر حال روزی فرا می رسد که یک فرد لاف زن از کرده خود پشیمان می شود، حالا چرا شما فردی باشید که او را به شرمندگی می رساند؟)

گاهی اوقات بهتر است به شخص دروغگو نشان دهیم که فقط به خاطر دلایل ضمنی خودمان، دروغش را می پذیریم. این کار باعث می شود که او کمی بترسد و دفعه آینده دروغ نگوید. معمولا انسان ها خیلی مودب تر و با سیاست تر از این هستند که بخواهند کسی را دروغگو بخوانند به همین دلیل آدم های دروغگو توانایی هایشان را دست بالا می گیرند و هر روز بیش از پیش دروغ می گویند.

برخی افراد نمی دانند چگونه دروغ بگویند
به طور کلی بیشتر افراد دروغگوهای ماهری نیستند. چرا؟ به این دلیل که همیشه اشکالاتی در داستانهایشان وجود دارد. به عنوان مثال اگر مرخصی استعلاجی می گیرید، پس چرا روز بعد سرحال و شاداب سر کار آماده می شوید؟ دلیلش این است که این جور افراد توانایی دیدن دورنمای بزرگتر را ندارند. آنها نمی دانند که چگونه باید بر روی سخنان کذبشان درپوش بگذارند به همین دلیل همیشه دستشان رو می شود.

من کارمندی داشتم که وظیفه داشت هر هفته گزارشات تحقیقاتی را برایم مهیا کند. روی میزم، هر دوشنبه، درست مثل ساعت. یک روز او دیر حاضر شد، در حالیکه هیچ چیز در دست نداشت وارد اتاق شد و داستانی ساختگی برای عدم جمع آوری اطلاعات برایم تعریف کرد. جدا از اینکه هر بهانه ای هم که می آورد (اصلا به من مربوط نبود که چرا نتوانسته) او به من دورغ هم می گفت.

کارمند عزیز ما به جای جمع آوری اطلاعات یک هفته در شمال مشغول ماهیگیری بوده. آیا فکر نمی کرد که من می توانم به راحتی حقیقت را دریابم؟ او مثل یک کبک سرش را به داخل برف فرو برده بود و تصور می کرد که دیگران نیز توانایی دیدن هیچ چیز را ندارند. بهانه های او واقعا واهی و غیر قابل باور بودند. من قبلا فکر می کردم جوان فعال و پر کاری است، اما در آن زمان از چشمم افتاد و کسی جز یک دروغگو نبود. او فقط می خواست مثل یک مرد رفتار کند، اما توانایی آن را نداشت. البته من اجازه پیش روی را از او سلب نکردم، اما به راستی لنگان لنگان تا کجا می توان جلو رفت؟

یکی دیگر از کارکنانم روزی برایم یک دست کت شلوار با مارک "آرمانی" هدیه آورد. من از او پرسیدم که اصل است یا خیر (در صورتیکه می دانستم مارک لباس قلابی است) اما او با کمال خونسردی گفت اصل است و افزود "من آن را از یکی از عمده فروشی های آرمانی خریداری کردم و فروشنده به من اطمیان خاطر داد که جنس اصلی است." به هر حال چه کارمند من دروغ می گفت، چه عمده فروش آنقدر کودن بوده که جنس اصل و فرع را تشخیص نمی داده، در اینجا شناسایی کاذب کمی دشوار به نظر می رسد. به نظر شما احتمال دروغگویی کدامیک بالاتر است؟

بله دقیقا، خیلی خوبه، دارید یاد میگیرید.

قبول اشتباهات، صداقت
برخی بیش از اندازه نادان هستند، ذهنشان کار نمی کند، توانایی های خود را بیش از اندازه بالا تصور می کنند و فکر می کنند که در مرکز توجه جهان قرار دارند. آنها تصور می کنند که با اتکا به دروغ به راحتی می توانند خودشان را از شر تمام مشکلات خلاص کنند، اما در نهایت دود این کار وارد چشمان خودشان می شوند.

زمانی که دروغ می گویید نه تنها ارزش شما در نظر اطرافیانتان از بین می رود، بلکه انسانیت شما نیز نابود می شود. گفته هایتان حقیقت ندارند، همه آنها وهم و فریب هستند. در این حالت چگونه می توانید انتظار داشته باشید که دیگران شما را جدی بگیرند؟

اگر کسی دروغ بگوید چیزی نمی گذرد که به او برچسب دروغگویی می چسبانند و نام چوپان دروغگو بر او می گذارند. همه چیز برایتان تمام خواهد شد. زمانیکه در شرایطی گیر می کنید که برای رهایی از آن مجبور هستید اندکی قوه تخیل خود را به کار بیندازید، بهتر است دهنتان را ببندید و چیزی نگویید. به جای دروغ گفتن به اشتباهاتتنان اعتراف کنید و تا در نظر همگان بزرگتر جوه کنید. صادق باشید و همه مردم را نیر به صداقت فرا خوانید. هر کاری که انجام دهید نتیجه آن را بزودی می بینید حال چه در شغل چه در زندگی خانوادگی.

بیاد داشته باشید که چینی ها دور زمان را به صورت یک چرخه در نظر می گیرند که همه چیز روزی به سمت جایگاه اولیه خود باز می گردد؟ این حقیقت دارد.

حرف ها و دروغ هایی که از دهانتان خارج می شود درست مثل شمشیری است که به دست دشمن می دهید، پس هیچ گاه به دست افراد سلاحی ندهید تا در آینده بر علیه خودتان از آن استفاده کنند.

دروغ گفتن به خانم ها

یک استثنا برای قانون "اصلا دروغ نگویید"، خانم ها هستند

اگر دروغ مصلحتی نگویید (مانند تعریف از هیکل، دست پخت، علاقه به مادر زن،...) در زندگی نمی توانید به هیچ خانمی نزدیک شوید. این به این دلیل نیست که کذب خوب است بلکه دلیل آن این است که دنیای خانم ها متفاوت بوده و قانون های مخصوص به خود را دارد. بدون دروغ حقیقت زیاد میشود که اکثر آنها نیز جزء حقایق تلخ به شمار می روند. بین خودمان بماند اما خانم ها مانند آقایون توانایی تحمل تمام حقایق را ندارند. طبیعت آنها این چنین سرشته شده است. بهتر است شکایت خود را به درگاه خداوند ببرید.

توجه کنید، شاید کمی دردناک باشد، اما حقیقت دارد. این مقاله مربوط به ملاقات خانم ها و آقایون نیست، مقاله ای برای صاحب اختیار کردن و قدرت بخشیدن به شما در مسایل شغلیست. فکر نکنید که نباید به خانم ها احترام بگذارید و هر طوری که دلتان خواست با آنها رفتار کنید. فقط می خواستم برای شما این مطلب را روشن کنم که قوانین دنیای تجارت با دنیای عشق و علاقه کمی متفاوت است.

نکاتی برای شناسایی افراد دروغگو

تصور کنید که شما همین دیروز متولد شده اید و نامتان هم " گول خور" است. در این قسمت نکاتی است تا اگر کسی در حال دروغ گفتن به شما بود بتوانید خیلی سریع آنرا تشخیص دهید:

چشم ها. چشم طرف مقابل را بخوانید. اگر آنها بی قرار بود و مردمک چشم بیش از اندازه گشاد شده بود نشانه از دوغگویی است. اگر تمام مدت پایی را نگاه می کرد و یا چشمش به این طرف و آنطرف بود و هیچ گاه مستقیما به چشم های شما خیره نمیشد بدانید که که حرف هایش کذب محض است.
اگر جلوی دهان و یا قسمت های دیگر صورتش را می گرفت.
پیشینیان اعتقاد داشتند که هر گاه کسی بینی خود را بخاراند در حال دروغ گفتن است. من خرافاتی نیستم اما یک انسان راستگو هیچ گاه زمان پاسخ به پرسش ها بینی خود را نمی گیرد، فین فین نمی کند و آنرا نمی خاراند.
اگر به این طرف و آن طرف حرکت می کرد تا به نحوی در تمرکز شما نسبت به موضوع مورد بحث اختلال ایجاد کند.
من من کردن و بعد درست کردن کلمات (شاید این اتفاق برای خودتان هم پیش آمده باشد در چنین شرایطی اصلا لازم نیست که بر گردید و کلمات غلط تلفظ شده را مجددا تکرار کنید)
اگر تنها اشاره مختصری به جزئیات قضیه می شود و همان حرف ها را برای متقاعد کردن خودش چندین بار تکرار می کند. او خیلی مشکوک به نظر می رسد درست مثل یک وکیل در زمان دفاع از متهم.
داستان او پیچیده و تا حدی تحریف شده است و باعث گیج شدن می شود .
دائما در حال تغییر دادن موضوع مورد بحثی است، پرسش های انحرافی می پرسد و به سوالات شما را نیز پاسخ نمی دهد.
همیشه در زمان جواب دادن به سوالات از جمله "آیا تو به من اعتماد نداری" استفاده می کند.
سوالاتی را که به نفعشان نیست نمی شنوند. چی؟ آیا در عرض 10 ثانیه راه گوششان مصدود می شود؟ آنها زمانی که از شما خواهش می کنند تا سوال خود را مجددا تکرار کنید، زمانی پیدا می کنند تا به گفته های کذبشان شاخ و برگ دهند.
جزئیات پس از چند روز از این رو به آن رو می شود (دوباره اگر یک چنین اتفاقی برای خود شما افتاده باشد، حتما به یاد می آورید که جزئیات را بارها و بارها عوض کردید) چند سال بعد در مورد همان داستان از او سوال کنید، آنگاه با تلی از دروغ های مختلف روبرو خواهید شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:43  توسط negin  | 

راز میلونرهای خودساخته

افراد ثروتمند و میلیونر خود ساخته باهوش تر و برتر از شما نیستند. اما آنها از یک سری اسرار ویژه برای ثروتمند شدن بهره گرفته اند که شما نیز میتوانید با پیروی از آنها حداقل کسب و کار خود را رونق بخشید....


 

افراد ثروتمند و میلیونر خود ساخته باهوش تر و برتر از شما نیستند. اما آنها از یک سری اسرار ویژه برای ثروتمند شدن بهره گرفته اند که شما نیز میتوانید با پیروی از آنها حداقل کسب و کار خود را رونق بخشید.


1- رویاهای بزرگی در سر داشته باشید. افکار بزرگ زندگی شما را متحول خواهد ساخت.


2- یک تصویر خاص از مقصد مسیر خود در ذهن تان ترسیم کنید. هر اندازه این تصویر مشخص تر و خاص تر باشد امکان دستیابی شما به آن بیشتر خواهد بود.


3- به گونه ای رفتار کنید که گویی شما مالک کسب و کارتان می باشید. ولو آنکه برای شخص و شرکت دیگری کار میکنید. این نگرش شما بذرهای موفقیت و استقلال شغلی را در سرنوشت شما خواهد کاشت.


4- شغل خود را دوست داشته باشید. چنانچه به آن علاقه مند نمیباشید آن را رها کنید. با "نه" گفتن به شغلی که تنها برای پول انجامش میدهید شغل دلخواه خود را همچون آهن ربا جذب خود خواهید کرد.


5- یک گروه خوش فکر تشکیل دهید. با افرادی که متعهد به ایجاد یک شغل بزرگ هستند جلسه تشکیل دهید. اندیشه ها و ایده های خود را با یکدیگر در میان بگذارید و از یکدیگر پشتیبانی کنید.


6-همواره ضوابط اخلاق کاری را رعایت کنید.


7- پیشرفت و بهبودی دائم و بی وقفه در شغل خود را سر لوحه اعمال خود قرار دهید. همیشه به علم خود بیفزایید.


8- به شغل خود بعنوان یک خدمت رسانی بنگرید. یاری رساندن به دیگران کسب و کار شما را رونق خواهد بخشید.


9- از تمام جزئیات و ریزه کاریهای شغل خود آگاهی یابید. این پیشه شماست.


10- مترصد فرصتها باشید. هر لحضه ممکن است بر در شما بکوبد. آیا شما آماده هستید؟


11- تناسب اندام خود را حفظ کنید. ذهن توانمند جسم نیرومندی پدید می آورد. بدن ضعیف معلول ذهن ضعیف میباشد. سلامت جسمانی و روانی شما اساس موفقیت شما در زندگی میباشد.


12- زندگی خود را اولویت بندی کنید. ابتدا کارهای مهم تر را به انجام رسانید.


13- پیش از آنچه مشتری انتظار دارد به وی خدمت ارائه دهید. این عمل اعتماد سازی کرده و مشتریان شما را افزایش میدهد.

14- فرد منظبطی باشید. زندگی خود را از فعالیتها و افرادی که موجبات پیشرفت و بالنگی شما را فراهم می آورند، پر کنید. فعالیتهایی که بر زندگی شما اثر منفی می گذارند را از خود دور سازید.


15- نخست به خودتان پرداخت کنید. این نخستین قانون متمولان است. پس انداز را هیچگاه فراموش نکنید.


16- هر از چند گاهی تنهایی را تجربه کنید. در زمان تنهایی به ندای درون و اندیشه های ذهن خود گوش فرا دهید و برنامه ریزیهای خلاقانه کنید.


17- بسوی برتری گام بردارید. بهترین را ارج دهید و به کمتر از آن قانع نباشید.


18- صداقت و درستکاری بهترین سیاست است. خود و خواسته های خود را بشناسید و آنها را همیشه صادقانه بیان دارید.


19-در روند تصمیم گیری سریع عمل کرده و در تغییر آنها کند و آهسته باشید.


20- شکست گزینه شما نخواهد بود. تمام افکار شما باید بر موفقیت متمرکز باشد. شما باید موفق گردید.


21- در دستیابی به اهدافتان مصمم باشید. پافشاری سرسختانه اعتماد بنفس شما را تقویت کرده و شما را به پیروزی نهایی نزدیک میکند.


22-بر خلاف جریان آب شنا کنید. هیچگاه از ایده ها، عقاید و رویکردهای نو نهراسید.


23-بر روی فرصتها تمرکز کنید و نه بر روی موانع.


24- سه عنصر ترس، پشت گوش اندازی و تنبلی را از زندگی خود بیرون اندازید.


25-به خاطر داشته باشید اغلب افرادی که در کنار شما زندگی میکنند از پیشرفت و ثروتمند شدن شما خوشنود نخواهند شد و ممکن است در این مسیر مرتبا شما را از دستیابی به اهدافتان دلسرد سازند. تنها به اهداف خود بیندیشید و آنها را نادیده بگیرید.


26- یاد بگیرید خودخواه باشید. خودخواهی به معنی نادیده گرفتن حقوق دیگران نیست. بلکه به مفهوم ارج نهادن به خواسته ها و آرزوهای خودتان و مقدم دانستن آنها بر خواسته های دیگران است.


27-حال اگر فرد بد شانسی نباشید حتما پولدار می شوید!



+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:37  توسط negin  | 

رنگ چشم ها

رنگ چشم سبز:

رنگ چشم سبز نشان دهنده آن است که صاحبان آن شخصیتی قوی واراده ای بالا دارند.در تصمیم گیری ها,خیلی محکم عمل می کنند وتاحدی خود رای ومغرور نیز هستند.این افراد،اعتماد به نفس بالایی دارند وتاآخرین توان خود به دیگران کمک می کنند.

رنگ چشم آبی:

دارندگان چشم های آبی،دارای نگاهی عمیق هستندوشخصیتی حساس دارند.این افراد به راحتی فکر ونظر خودرابه دیگران تحمیل می کنند.

رنگ چشم مشکی:

صاحبان چشمان مشکی،انسانهایی رویایی هستندکه در فضای شاعرانه ای زندگی می کنندوهمچنین بسیار دست ودل باز هستند.بسیار سعی می کنند با هرچه دارند به دیگران کمک کنند .این افراد همچنین دارای خلق وخوی اجتماعی واحساسات ظریف هستند.

رنگ چشم قهوه ای:

چشم قهوه ای ،سمبل مهربانی ومحبت است وهرچه تیره تر باشد مهر ومحبت صاحبش بیشتر است.چشم قهوه ای ها ،بسیار خونسردندوهرچه راکه می خواهند به راحتی تصاحب می کنند.

رنگ چشم خاکستری:

صاحبان چشم های خاکستری،دودسته هستند .یا از شخصیتی آرام برخوردارند ویا شخصیتی عصبی وانقلابی دارند ،ولی در مجموع انسان هایی سرسخت وسنگین دل ههستند.

رنگ چشم عسلی:

باوجود اینکه چشم عسلی ها،انسان هایی خوش قلب هستند ولی بادیگران صریح نیستند.این افراد همیشه به دنبال دوست می گردند .چشم عسلی ها معمولا از کودکی روی پای خود می ایستند ودوست ندارند به دیگران تکیه کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 9:3  توسط negin  | 

روانشناسی رنگ چشم

شناخت شخصیت از روی رنگ چشم گزینه جدیدی است که در روابط انسانی بی تاثیر نبوده وچنانچه درست به کار رود مشکلات زیادی را حل خواهد کرد مطلب زیر به بررسی انواع رنگ چشم و شخصیت داردگان آن می پردازد.

رنگ چشم شما چیست؟؟!

1.رنگ چشم سبز

2.رنگ چشم آبی

3.رنگ چشم مشکی

4.رنگ چشم قهوه ای

5.رنگ چشم خاکستری

6.رنگ چشم عسلی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 10:28  توسط negin  | 

روانشناسی بستنی

بستنیی که دوست دارید انتخاب کنید!

1.بستنی وانیلی

2.بستنی شکلاتی

3.بستنی گردویی

4.بستنی موزی

5.بستنی توت فرنگی



+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 10:22  توسط negin  | 

متن های خنده دار

اولی : تمرین ها رو نوشتی ؟
دومی : مگه تمرین داشیتم ؟
اولی : آره ! ولی من که انجامش ندادم آخه داشتم واسه امتحان میخوندم !

دومی ( در حال سکته ) : مگه امتحان داریم ؟؟؟


زن همسایه چیست ؟
زن همسایه موجودیست که ساعتها دم در حرف میزنه اما نمیشینه ، چون دیرش میشه !


هیچی به اندازه اینکه به مادر یه دختر بگی “من فکر کردم شما خواهر بزرگشی” یه مادر رو خوشحال نمیکنه !



این روزا به بچه ها میگن “برو گم شو”
میره تو اتاقش ، بعد بابا مامانه خودشون میرن منت کشی !!!

قدیما به ما میگفتن برو گم شو ، جا نداشتیم همینطوری مجهول بودیم الان کجا باید بریم !؟!؟!


این روزها حتی اگر خون هم گریه کنی ، عمق همدردی دیگران با تو یک کلمه است :

“آخی” !



روانشناسی راننگی :
اینایی که وقتی میشینن تو ماشین حاضرن ۴۵ دقیقه کمربند ایمنی رو بگیرن تو دستشون ولی این بیلبیلکِشو جا نندازن ؛ کلا آدمای صبورین !!!

.



غضنفر خرش مریض میشه میبرتش دامپزشکی ، به دکتره میگه نمیشه داروهاشو تو دفترچه خودم بنویسی ؟

.



زن : چیکار میکنی عزیزم ؟
مرد : دارم شیر یا خط میندازم !
زن : اگر شیر اومد تو ظرفها رو میشوری ، اگه خط اومد من میرم میخوابم !

.


سلامتی مادرهای قدیم که وقتی لنگه دمپایی رو پرت میکردن طرفمون ، صاف میومد میخورد تو سرمون !!!



پشت خاور نوشته بود : همه از من میترسن ، من از نیسان آبی !
پشت نیسان نوشته : همه از من میترسن ، من از زنم !

.


ارو داشت بچش رو میزد ، بهش میگن چرا میزنیش ؟

میگه فردا کارنامشو میگیره منم فردا نیستم شهرستانم !



دیروز رفتم بقالی یه بسته هوا خریدم
کارخونه ی نامردِ از خدا بی خبر ، چندتا تیکه چیپس هم انداخته بود توش !!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 12:24  توسط negin  | 

متن هایی برای تبریک روز تولد.

دوباره روز تولدت رسيد
روزي که غصه سراغم نمياد
روزي که دستاي تنهايي من
بيشتر از هميشه دستاتو ميخواد

تولدت مبارک


روزي که، تو اومدي روي زمين
يه فرشته کم شد از آسمونا
مثل گل شکفتي بين آدما
گل سر سبد بودي بين اونا
تولدت مبارک عزيزم

ميگويند  آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است  اما براي من روز ميلاد تو سر آغاز فصلي دگر از زندگيست  تولدت مبارک

باز کن پنجرهها را که نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است

لمس بودنت مبارک


اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم تولدت مبارک



ميدانم امروز بارها و بارها تولدت را تبريک گفته اند شايد واژه هاي تبريک آنها را زيباتر بوده اند اما  با عشقي را که من به همراه تبريکم روانه قلب مهربانت ميکنم قابل قياس نيست روز ميلاد تو روز شکفتن غنچه هاي مهربانيست با تمام وجود دوستت دارم تولدت مبارک


اي ظرافت تپش قلب چکاوک، تو را بر رفيع ترين قله ي احساسمان قرار داده و با تمام وجود فرياد بر مي آوريم که روشن ترين فرداها تقديم تو باد. تولدت مبارک


گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند در بهترين روز تاريخ زيباترين هديه اش را به ما داد


باشي نباشي پيشه من تو بهترين همنفسـي

هرجاي دنيـا که ميــــري به ارزوهـــات بـرسي

روزه تـــولـــده توئه ميـــــلاده هرچي خاطــــره

روزي که غيـره ممکنه هيچ جـــوري از يادم بره



کدامين هديه را به قلب مهربانت تقديم کنيم که خود گنجينه ي زيبايي هاي عالمي؟ اي شيريني لطيف ترين سرود طبيعت، چگونه خدا را براي چنين بخشش رنگيني شکر گوييم؟

تولدت مبارک


اي تنها دليل رد کردن هر دليل و اي تنها بهانه ي آوردن هر بهانه

ديوانه ي مهرباني تؤام....

اي بهترين چه خوب شد که به دنيا آمدي و چه خوبتر شد که دنياي من شدي

پس براي من بمان و بدان که تو تنها بهانه براي بودني

تولدت مبارک



بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست

و قشنگ ترين روزم روز شکفتنت.

تولدت مبارک


هرسال وقتي.....(تاريخ تولد)......هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن

از خودم مي پرسيدم

چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟....

و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که  زمينو

با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....

تولدت مبارک


داره بارون مياد  خوب که نگاه کردم.

.

.

.

هوا که ابري نبود...

.
اون فرشته ها هستن که دارن گريه ميکنن......

آخه يکي ازشون کم شده

مهربون ترين تولدت مبارک


عزيزم به اندازه تمام کساني که نميشناسم دوستت دارم و سبدي از گلهاي ياس و پونه با يه

آسمون ستاره تقديم تو به خاطر تولد زيبايت.

Happy Birthdey


خواستم برايت هديه بگيرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام

بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم

که بهترين چيز در زندگيم هست

به ناگه فرياد زدم

که قلبم را مي فرستم چون

او

خود زيباست، مظهرايستادگيست

سربه زيرو با نجابتست

تولدت مبارک


شعر براي تولد

روز تولدت شد و نيستم اما کنار تو

کاشکي مي شد که جونمو هديه بدم براي تو

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عکس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي کهکشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يک شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بکني منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش

بيابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک

فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

.     
تولدت مبارک



بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون






+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 17:48  توسط negin  | 

زیباترین قلب دنیا!

روزی مردجوانی در میانه ی شهری ایستادوادعا کرد زیباترین قلب دنیا را دارد.جمعیت زیادی دور اورا گرفته وبه قلب سالم وبدون خدشه ی او نگاه می کردندوهمه تصدیق می کردند که قلب اوبراستی زیباترین وبی نقص ترین قلبی است که تاکنون دیده اند.مردجوان درکمال افتخاروباصدایی بلندتراز جمیعت به تعریف از قلب خود می پرداخت که ناگهان پیرمردی جلوتر از جمیعت آمده وخطاب به مرد جوان گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.سکوت برقرار شدومردجوان به همراه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند،قلب او باقدرت تمام می تپیداما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب اوبرداشته شده وتکه هایی جایگزین آن شده بود،اماآنها بدرستی جاهای خالی راپر نکرده بودندوگوشه هایی دندانه دندانه در قلب اودیده می شد.در بعضی نقاط قلب پیرمردشیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آن ها راپر نکرده بود.مردم بانگاهی خیره به او می نگریستند وباخودفکرمی کردندکه این پیرمرد چطور ادعا می کند قلب زیباتری دارد؟!مرد جوان بع قلب پیرمرد اشاره کرده خندیدوگفت:سرشوخی داری؟قلبت راباقلب من مقایسه کن!قلب توتنهامشتی زخم وخراش وبریدگی است!پیرمرد گفت:درست است،قلب تو سالم به نظر می رسد.امامن هرگز قلبم راباقلب توعوض نخواهم کرد.تونخواهی دانست که هرزخمی یادگار مهرکسی است که من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به اوبخشیده ام،گاهی اوهم بخشی از قلب خودرابه من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده،قرار داده ام اما چون این دوعین هم نبوده اند،گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم،آنهابرایم بسیار عزیزند،چراکه یادآور عشقی زیبا هستند.بعضی وقتهابخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنهاچیزی از قلب خود به من نداده اند!این ها همین شیارهای عمیق را باقطعه ای که من درانتظارش بوده ام پرکنند.پس حال می بینی که زیبایی واقعی چیست؟؟!!مرد جوانچند لحظه بی هیچ سخنی اورا نظاره کرد،درحالیکه اشک از گونه هایش سرازسر بود،سمت پیرمردرفته از قلب جوان وسالم خودقطعه ای بیرون آوردوبادستانی لرزان ،به پیرمردتقدیم کرد.پیرمردآنراگرفتودر قلبش جای دادواونیزبخشی از قلب پیروزخمی خودرادر جای زخم قلب مرد جوان قرار داد.مرد جوان به قلبش نگریست.سالم نبود،امااووجمعیت همگی اذعان داشتندکه از همیشه زیباتر بود.
نگین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 16:35  توسط negin  | 

وصیت نامه ای به طنز!!!

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.بعداز مرگم،انگشت های مرا رایگان در اختیار اداره یانگشت نگاری قرار دهید.به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند،من به آن مشکوکم!ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.عبور هرگونه کابل برق،تلفن،لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.برقبر من پنجره بگذاریدتاهنگام دلتنگی،گورستان را تماشا کنم.کارت شناساسیمودوقطعه عکس مرا لای کفنم بگذارید،شاید آنجاهم نیاز باشد!مواظب باشیدبه تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.روی تابوت وکفن من بنویسیداین عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند.در چمنزار خاکم منید!کسانی که زیر تابوت مرا می گیرند،باید هم قد باشند.شماره تلفن گورستان وشماره قبر مرا به دختران بیکار ندهید.گواهینامه رانندگیم رابه یک آدم مستحق بدهید،ثواب دارد.بجای عکسمروی آگهی ترحیم کارت معافیم را بگذارید.در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتنند.از اینکه نمی توانم در مجلس ختم خودم حضور یابمقبلا پوزش می طلبم وخواهش می کنم پشت سرم حرف درنیاورید.التماس می کنم کفنم رااز یک پارچه مارک دار انتخاب کنیدتاجلوی آدمهایی که تازه به دوران رسیده اند کم نیاورم.به مرده شوی بگوییدمرا باچوبک بشویدچون به صابون وپودرحساسیت دارم.چون تمام آرزوهایم را به گور می برم سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای تمام آن ها هم باشد.

نگین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 16:8  توسط negin  | 

خودشناسی از روی امضا.

کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضا می کنند انسان های منطقی هستند.
کسانی که برعکس عقربه های ساعت امضا می کنند دیر منطق را قبول می کنند.
کسانی که عمودی امضا می کنند لجاجت وپافشاری در امور دارند.
کسانی که افقی امضا می کنند انسان های منظمی هستند
کسانی که با فشار امضا می کنند در کودکی سختی کشیده اند.
کسانی که پیچیده امضا می کنند آدم های شکاکی هستند.
کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می نویسند خودشان را در فامیل برتر می دانند.
کسانی که در امضافامیلشان را می نویسند دارای منزلت هستند.
کسانی که در امضا اسمشان را می نویسند وروی آن خط می زنند احتمالا شخصیت خود را نشناخته اند.
کسانی که دایره و بیضی شکل امضا می کنند کسانی هستند که می خواهند به قله برسند
شما کدام یک هستید؟؟؟
نگین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 14:15  توسط negin  | 

امتحان

فقط سوپ کلم است که حال آدم را بیشتر از امتحان بهم می زند«آلبرت انیشتن»

امتحان مسخره ترین کار دنیاست «جرج برنارد شاو»

امتحان بدون تقلب کریسمس بدون درخت است«کی اس الیت»

امتحان بخشی از زندگی است،نه زندگی امتحانست«پائولو کویئلو»

امتحان اولین گام در جهت شروع چاپلوسی پیش استاد برای نمره ی ده گرفتن «کامی نیک صالحی »

هرکس را می خواهی از خودت متنفر کنی امتحانش کن


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 13:47  توسط negin  | 

!!!!!!!!!!!!!!

به نام آن که طاووس را آفرید تا بوقلمونی مثل تو قیافه نگیره!

تو در قلب من جاداری !کار دنیا رو می بینی قلب منم شده گاو داری ؟

چه کنم چرخ فلک کرده مرا از تو جدا    من چه جورابی بپوشم که دهد بوی تورا!

میگن خوش تیپ ها عمرشون کوتاهه خوش بحالت حالا حالا زنده ای.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 13:22  توسط negin  | 

هفت مورد خطرناک !!!!

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک است:

1.ثروت،بدون زحمت

2.لذت،بدون وجدان

3.دانش،بدون شخصیت

4.تجارت،بدون اخلاق

5.علم،بدون انسانیت

6.عبادت ،بدون ایثار

7.سیاست،بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.

نگین

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 10:7  توسط negin  | 

مگر می توان در طول سال درس خواند؟

دانشجویی در امتحانات قبول نشد،هیچ  تقصیری متوجه او نیست چرا که سال فقط 365روز دارد در حالیکه ....در سال 52جمعه داریم می دانید جمعه ها فقط برای استراحت است.به این ترتیب 313روز می ماند. حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر باقی می ماند . در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122روز می شود بنابراین 141روز باقی می ماند طبیعتا دو ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه،ناهار وشام لازم است که در کل 30 روز می شود.پس 96روز دیگر باقیست یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی با دیگران والبته پشتیبان ضروری است.جراکه انسان موجودی است اجتماعی واین خود15روز از کل سال است.بنابراین 81روز از سال باقی می ماند روزهای امتحان دست کم 45روز از سال را به خود اختصاص می دهد ونظر به حجم بالای درس وخستگی ناشی از امتحان 36روز دیگر باقی می ماند.تعطیلات نوروز واعیادمختلف که دست کم 30روز در سال است.مگر می توان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذارند؟پس 6روز باقیست در سال حداقل 3روز به بیماری طی می شود و3روز دیگر باقی می ماند امور شخصی هم لااقل از سال را دربرمی گیرد پس فقط یک روز دیگر باقی می ماند یک روز باقیمانده همان روز تولد شماست چگونه می توان در ان روز بخصوص درس خواند؟؟؟پس یک دانشجوی نرمال در حالت عادی نمی تواند امیدی به قبولی داشته باشد!!!

نگین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 8:11  توسط negin  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 12:40  توسط negin  |